تبليغاتX
اندرون من

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

اندرون من



فکر می کنم عاشق شدم ...

یکی کمکم کنه !

دارم دیوونه میشم .نمی دونم چیکار کنم . هر لحظه بهش فکر میکنم . همین دیشب دیدمش اما امروز بازم دلم براش تنگ شده .  کاش خودش می دونست دوستش دارم ... اما چیکار کنم نمیتونم بهش چیزی بگم ، یعنی نباید بگم  .

اصلا نمی دونم این احساسی که من دارم عشق هست یا نه ؟! یکی به من بگه عشق چیه و چطور اتفاق میافته ؟  من می دونم که عشق چی نیست ؛ که توی یک نگاه اتفاق نمیافته ؛ که مثل برق نمیاد و مثل باد نمیره ... اما نمیدونم عشق چیه ؟! و این مشکلیه که داره دیوونه ام میکنه که من واقعا عاشقم (که اگه این طور باشه خیلی بد میشه ) یا نه ؟؟!!  

خواهش می کنم کمکم کنید ....... خواهش میکنم .......

یکشنبه 1388/01/16 |

One inch tall

One inch tall

 

If you were only one inch tall ,

You'd ride a worm to school .

The teardrop of a crying ant

Would be your swimming pool .

A crumb of cake would be a feast

And last you seven days at least

A flea would be a frightening beast

If you were one inch tall .

 

If you were only one inch tall ,

You'd walk beneath the door ,

And it would take about a month

To get down to the store .

A bit of fluff would be your bed ,

You'd swing upon a spiders thread ,

And wear a thimble on your head

If you were one inch tall .

 

You'd surf across the kitchen

sink upon a stick of gum .

you'd couldn't hug your mama ,

you'd just have to hug her thumb .

you'd run from people's feet in fright ,

To move a pen would take all night ,

…this poem took fourteen years to write )

(.'Cause I'm just one inch tall

 

 

By Shel Silverstein

 

ترجمه در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب

پنجشنبه 1387/12/29 |

پیام شادمانی

شرکت جاو

( جعل امضای والدین )

 این شرکت از طریق مجله ارزشمند شمیم به اطلاع می رساند هر گونه جعل امضاء والدین با نازل ترین قیمت را تنها از ما بخواهید . شرکت جاو دارای کارمندانی است که همگی دارای شرایط زیر می باشند :

1. مدرک کارشناسی تا دکترا در رشته جعل امضاء

2.مدرک پرفسورا در رشته تمیز کاری جعل

3.مدرک فوق پرفسورا در رشته ا.و.ب.ج.ن.ا                      .E.V.B.J.N.E      

      ( اعتقاد والدین به جعلی نبودن امضاء )

4.سابقه کار سه ساله در دانشگاه دانش آموزی قاضی طباطبایی

هر گونه امضاء پس از یک بار مشاهده توسط کارمندان در عرض 2 سوت جعل می شود . (سوت را خودمان می زنیم !)

کار ما به قدری ظریف است که اولیاء گرامی نیز در تشخیص امضاء حقیقی و جعلی به شک می افتند .( جا نشد آدرس بدیم . آدرس را در مجله بعدی مشاهده نمایید . )

با تشکر از اطمینان شما * شرکت جاو

 

چهارشنبه 1387/12/21 |

کمی کودک باش !

کمی کودک باش ...

وقتی بزرگ می شی دیگر خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده ها دست تکون بدهی . دیگه نباید دلت برای بچه قمری هایی که مادرشون برنگشته شور بزنه ، آخه ... فکر می کنی آبروت می ره ؛ اگه یک روز مردم ، همان هایی که خیلی بزرگ شدن ، دلشوره های قلبت رو ببینن و بهت بخندن . دیگه نمی تونی واسه آسمونی که دلش گرفته دعا کنی و حتی دیگه آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و می تونستی اشک های بارونی آسمون رو پاک کنی . ستاره هات اونقدر دورند که حتی لبخندشون رو هم نمی بینی و ماه ، هم بازی قدیمیت ... دوست خوبی که همه شب تا صبح مراقبت بود تا لولو ها سراغت نیان ، اونقدر کم رنگ شده که اگه تموم شب هم دنبالش بگردی ، پیداش نمی کنی ...

تو بزرگ می شوی و خواه ناخواه تموم آواز ها و پرنده های قلبت رو بیرون می کنی و یه روز به خودت میای که دیگه دیر شده . فردای آن روز تو رو به خاک می سپرن و میگن : « اون خیلی بزرگ شده بود .»  و تو در آخرین لحظه ها نگاهی به گذشته میندازی و می گی : « ای کاش زمانی که می تونستم ، یه کم بیشتر بچگی می کردم » ...

جمعه 1387/12/16 |

داستان

یک اتفاق ساده

 مارک از مدرسه به سمت خانه می رفت که پسری نظرش رو جلب کرد . او جلوی مارک راه می رفت و هر قدم بر می داشت وسایلی مثل کتاب ، چوب بیس بال ، دستکش و لباس هایش را بر کف خیابان می ریخت . مارک که این وضعیت را دید ، خم شد و در جمع کردن وسایل به او کمک کرد . بعد از جمع کردن وسایل ، مارک که با آن پسر هم مسیر بود شروع به حرف زدن در مورد درس و مدرسه کرد .

 در طول مسیر مارک فهمید اسم آن پسر بیل است و به بازی های رایانه ای ، بیس بال و تاریخ علاقه مند است . جالب این که آن ها دقیقا هم سن بودند و هر دو 15 سال داشتند . مارک متوجه شد که بیل مشکلات زیادی از نظر درسی و خانوادگی دارد . در حالی که با هم حرف می زدند به خانه بیل رسیدند . مارک متوجه شد که بیل برای رفتن به خانه دچار تردید است . برای همین خواهش کرد تا مدت کوتاهی به خانه آنها برود و با هم مسابقه بیس بال تماشا کنند . آن ها درباره همه چیز با هم حرف زدند و از کنار هم بودن لذت بردند.

از آن روز به بعد ، گاهی اوقات مارک و بیل همدیگر را در راه مدرسه می دیدند و چندین بار هم با هم ناهار خوردند . قرار بود هردو آن ها در یک زمان دیپلم بگیرند . سه روز قبل از جشن فارغ التحصیلی ، بیل به مارک گفت که می خواهد با او صحبت کند . آن ها در  یک رستوران قرار گذاشتند و بیل به خاطرات چند سال قبل برگشت . او گفت : « روزی که منو تو برای اولین بار همدیگر را دیدیم به یاد داری ؟ هیچ وقت از خودت پرسیدی چرا من آن همه وسیله با خودم حمل می کردم ؟ من آن روز وسایل مورد علاقه و بعضی لباس هایم را برداشتم ؛ چون قصد نداشتم دوباره به خانه برگردم . آن روز مقدار زیادی قرص اعصاب همراه خود برداشتم تا خودکشی کنم ، چون احساس می کردم هیچ کس مرا دوست ندارد و همه به چشم مزاحم به من نگاه می کنند . جز دعوا کردن و غر زدن هیچ کاری از من بر نمی آید و احساس بیهودگی و افسردگی شدیدیمی کردم . ولی وقتی تو را دیدم مجبور شدم با تو تا خانه همراه شوم . در طول مسیر حرف زدیم و خندیدیم و از علاقه هامان صحبت کردیم . فهمیدم اگر خودکشی می کردم هرگز این لحظات شاد را نمی گذراندم و هرگز نمی توانستم یک دوست به خوبی تو پیدا کنم که تا به امروز همیشه کنارم باشد . من همیشه آن لحظه ای را که تو کتاب ها و وسایلم را جمع کردی و با آن لبخند و نگاه گرم به من دادی به خاطر می آورم به خاطر تصمیمی که گرفته بودم شرمنده می شوم . این کار فقط یک کمک عادی نبود ، بلکه تو با این کارت به من زندگی دوباره دادی . تو با این کارت جان مرا نجات دادی و مرا از خیال بافی دور کردی . از آن روز به بعد به این باور رسیدم که یک نگاه ، یک لبخند و یا یک اتفاق ساده می تواند زندگی انسان را زیر و رو کند و مسیر آن را به کلی تغیر دهد .

این اتفاق به شکل دیگه ای تو زندگی من هم افتاده . همین جا از اون کسی که این خوبی رو در حقم کرد متشکرم .

چهارشنبه 1387/12/14 |

ویژگی دخترا و پسرا از 14 سالگی تا 28 سالگی

خصوصیات آقا پسرا از ۱۴ سالگی تا ۲۸ سالگی

سن ۱۴ سالگی: تازه توی اين سن ، هر رو از بر تشخيص ميدن! (اول بدبختی!)
سن ۱۵ سالگی: ياد می گيرن که توی خيابون به مردم نگاه کنن! ... از قيافه ء خودشون بدشون مياد!
سن ۱۶ سالگی: توی اين سن اصولا“ راه نميرن ، تکنو می زنن! ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن! ... با راکت تنيس هم گيتار می زنن!
سن ۱۷ سالگی: يه کمی مثلا آدم مي شن! ... فقط شعرهاشون رو بلند بلند می خونن! (يادش به خير ، اون روزا که تکنو نبود ، راک ن رول می خوندن!)
سن ۱۸ سالگی: هر کی رو می بينن ، تا پس فردا عاشقش مي شن! ... آخ آخ! آهنگهای داريوش مثل چسب دوقلو بهشون می چسبه!
سن ۱۹ سالگی: دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن! ... تيز ميشن ، ابی گوش ميدن!
سن ۲۰ سالگی: از همه شون رو دست می خورن! ... ستار گوش ميدن که نفهمن چی شده!
سن ۲۱ سالگی: زندگی رو چيزی غير از اين بچه بازيها می بينن! (مثلا عاقل ميشن!)
سن ۲۲ سالگی: نه! می فهمن که زندگی همش عشــــقه! ... دنبال يه آدم حسابی می گردن!
سن ۲۳ سالگی: يکی رو پيدا می کنن! اما مرموز مي شن! (ديدشون عوض ميشه!)
سن ۲۴ سالگی: نه! اون با يه نفر ديگه هم دوسته! اصلا“ لياقت عشق منو نداشت!
سن ۲۵ سالگی: عشق سيخی چند؟!! ... طرف بايد باباش پولدار باشه! حالا خوشگل هم باشه بد نيست!
سن ۲۶ سالگی: اين يکی ديگه همونيه که همه ء عمر می خواستم! ... افتخار ميدين غلامتون بشم؟!
سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نميومدم!!!

خصوصيات دختر خانمها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی


سن ۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می گفتن: خوبم مرسی! حالا ميگن: مرسی خوبم!
سن ۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام ، ميگن: عليک سلام! ... نقاشيشون بهتر ميشه (بتونه کاری و رنگ آميزی و ...!)
سن ۱۶ سالگی: يعنی يه عاشق واقعين! ... فردا صبح هم می خوان خودکشی کنن! ... شوخی هم ندارن!
سن ۱۷ سالگی: نشستن و اشک می ريزن! ... بهشون بی وفايی شده! ... (کوران حوادث!)
سن ۱۸ سالگی: ديگه اصلا عشق بی عشق! ... توی خيابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن!
سن ۱۹ سالگی: از بی توجهی يه نفر رنج می برن! ... فکر می کنن اون يه آدم به تمام معناست!
سن ۲۰ سالگی: نه ، نه! ... اون منو نمی خواست! ... آخرش منو يه کور و کچلی می گيره! می دونم!
سن ۲۱ سالگی: فقط ۲۷-۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن! فقط!
سن ۲۲ سالگی: خوش تيپ باشه! پولدار باشه! تحصيلکرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس باشه! ... (آخ که چی نباشه!)
سن ۲۳ سالگی: همه ء خواستگارا رو رد می کنن!
سن ۲۴ سالگی: زياد مهم نيست که چه ريختيه يا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه! ما رو به اون چيزایی که نرسيديم برسونه!
سن ۲۵ سالگی: اااااااه! پس چرا ديگه هيچکی نمياد؟! ... هر کی می خواد باشه ، باشه!
سن ۲۶ سالگی: يه نفر مياد! ... همين خوبه! ... بــــــــــله!
سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نميومدی!!!

*********************************************************************

البته طبق اطلاعات من این ها درست نیست.

و از همه مهمتر درباره من صدق نمی کنه و نخواهد کرد .

 

سه شنبه 1387/11/29 |

گیلاس آبی

             

* نامه ای از تو نمی رسد ،

نه پاکتی ، نه الکترونیکی !

دیگر آن قدر دور شده ای

که احساس کنم نزدیکی !!!

 

* اینجا هوا 10 درجه زیر صفر است

آتش عشق را با دست نوشته هایم

روشن نگاه داشته ام 

هر وقت شیر قهوۀ گرمت را نوشیدی ،

شومینه را رها کن و برگرد

آخرین صفحه ، تا نیمه سوخته !!!

 

* خدایا دوستت دارم !

   به خاطر نعمت هایی که بهایشان را ،

   گران می پردازیم .

   به خاطر جنگلی که برایمان آفریدی ،

   به خاطر همه چیز و هیچ چیزی که داریم ،

   خدایا دوستت دارم .

   به خاطر هوایی که فعلا رایگان است !!!

 

* آن مرد بنزین دارد .

بابا مثل دیگران ...

آخرین قطره از جیره بنزینش را ، 

 روی آتش می ریزد

تا صف انتظار گرم بماند !

اتوبوس نیامده و نخواهد آمد

آن مرد در باران رفت . 

برایمان بوق هم نزد .

 

     کتاب گیلاس آبی . میلاد تهرانی

شنبه 1387/11/26 |

کاش می شد

 

کاش می شد تو جنگلا, یک کلبه داشتیم من و تو

زمینو شخم می زدیم دونه می کاشتیم من و تو

 

خودمون خونه می ساختیم دست هامون گلی می شد

آجر و بتن  نبود دیوارا کاگلی می شد

 

وقتی هیزم می آوردم تو می شستی روبروم

می چکید نم نم بارون رو درختا روی بوم

 

آتیش کلبه براه بود , دیگه سردت نمی شد

غمِ نون زانو می زد , حریفِ مَردِت نمی شد

 

کاش رو کول آدما خورجینی از غصه نبود

عشق آدما به هم فقط توی قصه نبود

 

کاشکی رو سرِ گلا منت باغبون نبود

واسه امنیت شهر گزمه و پاسبون نبود

 

کتاب  کافه نادری  

« شاهکار بینش پژوه »

 

یکشنبه 1387/11/20 |

بازم یک سوال دیگه ؟؟؟؟؟؟؟؟

یه سوالی داشتم چرا بعضی از عکس هایی که تو وبلاگ قرار میدم بعد از 24 ساعت دیگه باز نمی شوند . لطفا حتما جواب بدید .

شنبه 1387/11/19 |

سلام . دیدین چه زود آژ می کنم . این دفعه چند تا عکس گذاشتم.

تا حالا عکس دوست پسر اما واتسون (هرمیون گرنجر در داستان های هری پاتر) رو دیده بودید . من که ندیده بودم . این زیر 2 تا از عکساش هست . البته من این عکس ها رو از وبلاگ اوکی برداشتم . 

در ضمن اینم برادر اما واتسونه . به نظر من که از خودش خیلی معصوم تره .

 

 

این دختره رو هم من خیلی دوست دارم . توی داستان که اسمش لونا لاوگود بود . اسم واقعی شو نمیدونم .

 

 

چند تاعکس جالب هم این پایین هست .

 

 

 

 

 

سه شنبه 1387/11/15 |

سلام دوباره

سلام دوستان . چطورین ؟ امیدوارم خوب باشید . من که بد نیستم . البته یک کم پکرم . آخه کارنامه ام رو گرفتم . همه درس هارو بغیر از تاریخ ۲۰ شدم . تاریخ رو هم شدم ۱۸ .تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com من نمیدونم چرا منی که اینقدر از درس تاریخ خوشم میاد این نمره رو گرفتم . تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comالبته ناگفته نماند که خیلی هم امتحانم رو بد دادم . خانم مدیرمون گفت که چون تک درس هستم و بقیه درس ها رو نمره کامل گرفتم شاید بشه کاری کرد ( آخه سال سومی هستم و قراره برم دبیرستان ) . تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com خدا کنه بتونه برام نمره بگیره . در ضمن چند روز قبل آزمون آینده سازان دادم امیدوارم خوب داده باشم . تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comدر ضمن از این به بعد اگه نظر ندین نمی نویسم .تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

یک خبره تازه : امروز تولد مامانمه . از همین جا بهش میگم :

تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comمامانی تولدت مبارک .تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comخیلی دوستت دارم .تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

دوشنبه 1387/11/14 |

 سلام . من رو بگو واسه کیا درددل می کنم ( البته با نظرات شما از خیر هرچی درددل گذشتم ) . یکی نیومد بگه تولدت مبارک آخه به شما ها هم میگن دوست ... فقط داداشی تولدم رو تبریک گفت .

شنبه 1387/11/12 |

تولد تولد تولدم مبارک

باور کن ماههاست زیباترین جملات را برای امروز کنارمی گذارم، امشب اما همه جملات فرار کرده اند، همینطور بی وزن و بی هوا آمدم بگویم
.
.
.
.
تولدم مبارک

-------------------------------

۶ بهمن تولمه . از قبل به خودم تبریک می گویم . 

شنبه 1387/11/05 |

یک داستان واقعی

 

امروز صبح برای اسب سواری

رفتم بیرون شهر .

یک دسته راهزن دنبالم کردند

و تیری به پهلویم زدند .

افتان و خیزان

پناه بردم به لانۀ یک گربۀ وحشی

خواب بودم که دزدان دریایی آمدند سراغم

و در یک چشم به هم زدن

مرا به تیر چوبی بستند

و زیر پایم آتش روشن کردند

آنهم چه آتشی .

وقتی صدای گریه ام بلند شد

یک پری دریایی آمد نجاتم داد

پری از من خواستگاری کرد

گفتم همین جا باش چهارشنبه برمیگردم .

اما راستش را بخواهید دروغ گفتم .

بعد زدم به باتلاق میان جنگل

و چون دفترچه راهنمایم همراهم نبود

توی ریگ های روان گیر کردم

هر چه کردم نتوانستم خودم را نجات بدهم

تا یک مار آبی به نام " کلاید " سر رسید ،

مرا گرفت و برد پیش آدم خوارها .

آدمخوار ها می خواستند کبابم کنند

که ناگهان عقابی از بالا شیرجه زد

مرا برداشت برد هوا

و از آن با انداختم توی دریاچۀ جوشان

که وای چقدر هم بزرگ بود !

می دانم ، می دانم نمی توانید حدس بزنید بعدش چه کردم ...

خب دیگر ... 

بعد مُردم

سه شنبه 1387/11/01 |

تشکر و شکایت

با تشکر از هامون عزیز که تنها کسی بودند که تا کنون به سوالم جواب دادند . یعنی هیچکدوم از شماها که گفته بودید در خدمتیم به سوالم جواب ندادید . خوب خودتون رو نشون دادید .

سه شنبه 1387/11/01 |

؟؟؟؟؟؟

می دونم وبلاگم چیز خاصی نداره ولی من تازه کارم یکی بگه چه طوری می تونم عکس توی وبلاگ بزارم . از همه کسانی که نظر دادند متشکرم . سعی می کنم به حرفاتون عمل کنم .

سه شنبه 1387/10/24 |

سه شنبه 24/10/87

سلام . ببخشید . الان دقیقا یک هفته است که به روز نکردم . آخه عزاداری های حسینی و تعویض ویندوز برای چهارمین بار طی دو ماه گذشته کلی وقتم را گرفت . بعدش هم که با modem  مشکل پیدا کردم . شنبه هم ادامه امتحاناتمون بود . وقتی برام نموند .

شنبه امتحان علوم داشتم . خر خونی کرده بودم ؛ ولی بازم این فیزیک کار دستم داد و چند تا چیز کوچیک رو اشتباه نوشتم . مامانم اومد دنبالم ، سارا (خواهرم) هم تعطیل شده بود با هم رفتیم خونه خاله شهین . خاله گفت که می خواد اسمش رو عوض کنه و بزاره نرجس . من هم از این به بعد می نویسم خاله نرجس . امتحان فردا آسون بود پس نشستم پای کامپیوتر تا مشکلاتش رو رفع کنم . از سه شنبه که دایی ویندوز رو عوض کرده بود تا حالا کلی مشکل باهاش پیدا کرده بودم .

یکشنبه امتحان قران داشتم . خیلی آسون بود . در عرض 5 دقیقه دادم . شاید 15 دقیقه از امتحان نگذشته همه داده بودند . با سارا رفتیم خونه دختر عمه مامان . شب مهمون داشتند . کمی موندیم و کمکشون کردیم . ولی چون امتحان فردا سخت بود زود برگشتیم و من شروع کردم به درس خوندن .

دوشنبه امتحان تاریخ بود صبح و بعد از ظهر تا ساعت 3 داشتم می خوندم ولی بازم تموم نکردم . دبیر پرورشی مون هم که گفته بود باید متن نمایشنامه رو فردا تایپ شده و آماده بدهید به من . خودمون که وقت نمی کردیم دادم بیرون تایپ کنند ساعت سه هم رفتم تحویل گرفتم و رفتم مدرسه . نمی دونم کی رسیدم مدرسه ولی از همون موقع شروع کردم به خوندن بقیه درسم . تا ساعت 4 وقت داشتم که البته یکی از درس هام رو تند تند خوندم و اتفاقا همه جور سوالی هم از اون اومد و من هرچی بلد بودم نوشتم . از توضیحات پریسا سر کلاس ، کلماتی که با سر سری خوندن یادم مونده بود ، و کمک های معلم ها که در یاد آوری هرچه سریع تر درس کمک زیادی کرد . ولی یکی از سوال ها رو بد جوری مونده بودم .می دونستم جواب باید کجا باشه و خط چندم ولی دریغ از یک کلمه . اگه خانوم موسی پور نبود مطمئنا خراب می کردم ولی حرف اون باعث شد جواب یادم بیاد . وقتی امتحان رو دادم و اومدم پایین بچه ها گفتند سر امتحان بد جوری قرمز شده بودی مثل یک گلوله آتیش بعد هم که جواب یادت اومد مثل آبی بود که روی آتیش ریخته باشی . جواب ها رو که چک کردیم کلی غلط داشتم فکر کنم 2 نمره بشه . دعا کنید حرفای اون ها غلط از آب در بیاد و اگه کسی خانم مقدسی رو می شناسه یک کم هوای منو داشته باشه .

با تشکر

negar

سه شنبه 1387/10/24 |

خبر رسانی

 

  احتمال داره تا چند روز نتونم مطلب پست کنم . قبلا معذرت می خوام .

دوشنبه 1387/10/16 |

2شنبه 16/10/87

بازم سلام . (حتما می گویید مگه این دختره حرف دیگه ای نداره که همش داره سلام می کنه . بخدا نمی دونم دیگه چی بگم .) امروز دوشنبه است .من هم بیکار . امتحان جغرافیا داشتم که موکول شد به اول بهمن ماه . (ماهی که خیلی دوستش دارم .) امروز تا ساعت 10 خوابیدم . ساعت 10:30 هم مامانم اومد با هم رفتیم بازار . قرار بود برای بچه پسر عمه ام هدیه بخریم ولی عوض کادو من یک شلوار کتان سبز و یک شال آبی خریدم . می دونم حتما می گید عجب روزی رو برای خرید انتخاب کردم ولی بخدا اتفاقی بود . امام حسین و خدا خودشون می بخشند . خلاصه شلوار هم اندازه ام نبود و بعد از ظهر دوباره برگشتیم تا شلوار رو عوض کنیم .بعد از عوض کردن شلوار هم رفتیم خونه خاله شهین . (باز هم همکار مامانم). الان هم برگشتیم خونه و  من هم اومدم اینجا دارم وبلاگم رو به روز می کنم .( نمی گم آپ آخه یک دوستی دارم که همش بهش می گم فارسی را پاس بداریم . می ترسم از فردا بگه خودت از کلمات انگلیسی استفاده میکنی به کلمات عربی من گیر میدی . ) دیگه هیچ اتفاقی نیافتاده .خدا حافظ  نگهدار .

دوشنبه 1387/10/16 |

1شنبه 15/10/87

سلام . امروز امتحان نگارش داشتم . خیلی خیلی آسون بود . کلا نگارش کاری نداره . دو خط می خونی و بقیه اش باید انشا نویسی بلد باشی . موقع نوشتن انشا که شد اونقدر نوشتم که معلم ها گفتند :(( مگه داری داستان کرد شبستری می نویسی ؟)) معلم نگارش هم گفت معلومه دل پری داری . بگذریم اون روز خیلی خوش گذشت . بابام اومد دنبالم و منو اورد خونه . بعد از ناهار هم رفتیم استخر . تا ساعت چهار استخر بودیم . اونقدر شنا کرده بودیم که نای حرف زدن هم نداشتیم . (برای همین دارم امروز می نویسم .) بعد از اون رفتیم خونه خاله نجمه (همکار مامانم) . می خواستیم لباس پرو کنیم . پالتوی مامانم خیلی خوب شده بود ولی من از لباسم خوشم نیومد . ساعت 7 برگشتیم خونه . داشتیم شام می خوردیم که یک دفعه پسر عموم زنگ زد و گفت که در رو باز کنید من رسیدم . پسر عموم یک پسر 7- 6 ماهه داره . اسمش آراده و چشماش مشکی مشکیه . من و خواهرم خیلی دوستش داریم . من بعد از خواهرم اونو از همه بیشتر دوست دارم . عید غدیر که رفته بودیم انزلی براش جوراب خریدیم و اون جوراب تا حالا تو ماشین بود که اگه یک وقت بابام اون ها رو دید جوراب رو بهشون بده . وقتی شنیدیم دارند می ایند دویدیم پایین و منتظرشون شدیم . خیلی زود اومدند و آراد هم باهاشون بود . جوراب رو بهش دادیم . مامانش که گفت خیلی قشنگه . امیدوارم راست گفته باشه . بعدش یک کم کتاب خوندم و خوابیدم . شب بخیر تا بعد .

دوشنبه 1387/10/16 |



سلام اسمم نگاره . 14 سالمه و گیلانی هستم . امید وارم از وبلاگم خوشتون بیاد . به وبلاگ دیگه ام (www.negareh-ye-fasl.blogfa.com)هم سری بزنید . نظر یادتون نره ها .